امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی می کند مانده ام که از چه بنویسم
از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرف های مرا می خوانی!
از چه بنویسم ؟
از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کدر است ؟
از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان ؟
از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزل هایی که هیچ وقت سروده نشد ؟
از چه بنویسم ؟
از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم ؟
از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم ؟
من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ... من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم ... من منتظر پنجره ای هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد ... من دیوانه ی ساقه های یک پرسیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید
ای عشق نا گزیر !
اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطر های دفترم حضور داشته باشی ... نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند
من بی قرار حرف های ناب توام ... حرف هایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت ... من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام