بعد از غروب چشمانم:
مرا با لباس عشق در خاک گذارید تا بفهمد تا آخرین لحظه ی زندگی رنگ عشق او به تن داشتم...
چشمان مرا باز گذارید تا دریابد چشم در راه نگاه زیبای او بود تا لحظه ی مرگ...
دستان مرا باز گذارید تا ببیند تا آخرین نفس تشنه ی آغوش گرم او بودم...


|
+| دل نوشته های
شیما در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
|